منطق و احتمال

استادی از شاگردان خود پرسید : دو مرد پیش من می آیند . یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

 

شاگردان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! استاد گفت : نه ، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا شاگردان می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.

باز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد.خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم پاسخ به نظر منطقی است
استاد در پاسخ گفت :خودتان میگویید به نظر منطقی است ،یک گنجشک را هم اگر رنگ کنید به نظر میرسد که یک قناری است !
این ها که شما ها گفتید همگی به نظر منطقی هستند ولی این ها تنها احتمالاتی هستند که شما ها نسبت به یک موضوع بیان کرده اید و ممکن است روی دهند یا ندهند و این دیگر بسته به آن افراد دارد که خودشان بخواهند به حمام بروند یا نه !
نکته ای که من در این کلاس درس میخواهم به شما بیاموزم این است که : 

هر احتمالی ممکن است منطقی باشد ولی هیچ منطقی احتمال نیست؟!

هوای خوب

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا


قيصرامين پور- روحش شاد

بوی ماه مهر

اولين روز دبستان بازگرد "

كودكي ها شاد و خندان بازگرد "

بازگرد اي خاطرات كودكي " بر سوار اسب هاي چوبكي "

خاطرات كودكي زيباترند " يادگاران كهن مانا ترند "

درس هاي سال اول ساده بود " آب را بابا به سارا داده بود "

درس پند آموز روباه و خروس " روبه مكار و دزد و چاپلوس "

روز مهماني كوكب خانم است " سفره پر از بي نان و گندم است "

كاكلي گنجشككي باهوش بود " فيل ناداني برايش موش بود "

با وجود سوز و سرماي شديد " ريزعلي پيراهن از تن مي دريد "

تا درون نيمكت جا مي شديم " ما پر از تصميم كبري مي شديم "

پاك كن هايي ز پاكي داشتيم " يك تراش سرخ لاكي داشتيم "

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت " دوشمان از حلقه هايش درد داشت "

گرمي دستانمان از آه بود " برگ دفترها به رنگ كاه بود "

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ " خش خش جاروش بابا روي برگ "

همكلاسي هاي من يادم كنيد " باز هم در كوچه فريادم كنيد "

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود " جمع بودن بود و تفريقي نبود "

كاش مي شد باز كوچك مي شديم " لا اقل يك روز كودك مي شديم "

ياد آن آموزگار ساده پوش " ياد آن گچ ها كه بودش روي دوش "

اي معلم نام و هم يادت بخير " ياد درس آب و بابايت بخير "

اي دبستاني ترين احساس من " بازگرد اين مشق ها را خط بزن "


مشاعره


مشاعره

دوستان علاقه مند به شعر و ادب

اگر مایل به مشاعره هستید، با حرف آخر هر بیت از نفر قبل، شعری بنویسید

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ***** ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه افگریم ***** شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم ***** پرواز بال ما، درخون تپیدن است

پر می کشیم و بال، بر پرده خیال ***** اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش ***** آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی ***** پاسخ همین تو را، تنها، شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را ***** خامیم و درد ما، از کال چیدن است

«قیصر امین پور»

فقر چیست؟

فقر ، چيزي را " نداشتن " است،


ولي،آن
چيز پول نيست .....

طلا
و غذا نیست ...

فقر،گرسنگي
نيست .....

فقر،عرياني هم نيست...

فقر،همان گرد و خاكي است

كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك

كتابفروشي
مي نشيند ......

فقر،تيغ
هاي برنده ی ماشين بازيافت

است،كه روزنامه هاي
برگشتي را

خرد ميكند...

فقر ، كتیبه ی سه هزار ساله ای است

كه روی آن یادگاری نوشته اند...

فقر،پوست موزي است

كه از پنجره يك
اتومبيل به خيابان انداخته
ميشود .....

فقر ،همه جا سر میكشد ...

فقر،شب را " بي غذا " سر كردن
نيست

فقر، روز را
" بي انديشه" به سر
بردن است..... .

اگر شما تعبیر دیگری از فقر دارید برای ما بفرستید....